شکار جهالت هنرمند توانا سرورسرخوش


.

شهید سرور سرخوش مرد پيشگام در عرصه موسيقي مقاومت است كه همزمان با ورود شوروي به افغانستان راه و روش خود را تغيير داده و با سرودن و اجراي قطعات حاوي مضامين سياسي شور خاصي به جامعه ملتهب آن زمان بخشيد. شهید سرور سرخوش برادر كلان داوود سرخوش بوده و در ولسوالي دايكندي ولايت اروزگان بدنيا آمده بود و نهايت در سال 1362 بدست يك روحاني متعصب هزاره به قتل رسيد.  اين واقعه همراه شد با قتل عام خانوادگي آنقدر فجیعانه صورت گرفت که از نزدیکان و و حتی مواشی که در منزل داشتن  هيچ يك زنده نماندند و تنها داوود سرخوش كه كوچك بود با مخفی شدن جان به سلامت برد. به هر صورت آغاز گر موسیقی مقاومت در افغانستان اگر نگوئييم لا اقل در بين هزاره ها شهید سرور سرخوش برادر بزرگ داود سرخوش بود او دردعرصه اجتماعی، سیاسی و تاریخی ملتش را نخستین بار با زبان وبیان موسیقی بازتاب داد. متاسفانه این بزرگ سیاسی سرا فرصت دیر ماندن برای رشد موسیقی افغانستان را نداشت و قربانی جهل و کوری حاکم بر مرز وبوم کشور گردید، جای بسیار تاسف است که شهید سرور سرخوش شايد بدون کدام دلیلی، تنها به خاطر فریاد درد مردمش توسط کوران فرهنگ کش ملتش به شهادت می رسد و قربانی بی شعوری ، نافهمی و کج اندیشی یک تعداد بی خردان پست که یاد از درد مردم را گناه کبیره شمرده وخنجر به روی فرهنگیان و ناجیان واقعی ملت می کشیدند گرديد وجود احمقان، درد همیشۀ تاریخ هر ملت است. این موضوع زخم ژرفی بر دلی موسیقی ما بوده این ژرف زخم التیام نخواهدیافت یعنی جای سرخوش شهید در موسیقی مقاومت باوجود حضور هنر مند برومند داود سرخوش همچنان خالی است
روحش شاد و یادش گرامی باد و برای برادرش داود جان سرخوش بهروزی مزید و توانائی بیشتر زا بیش خواهانیم
Advertisements

زندگينامه عبدالعلي مزاري دبيركل حزب وحدت اسلامي افغانستان


مزاری رهبر هوشیار از مو *** مزاری پیری سنگر دار از مو

مزاری رهبر هوشیار از مو
مزاری پیری سنگر دار از مو

تنها در وحدت

عبدالعلي مزاري در سال ۱۳۲۶ هجري شمسي در روستاي نانوايي چهار كنت از توابع ولايت بلخ چشم به جهان گشود. پدرش حاجي خداداد زراعت‌پيشه و مالدار بود. خانواده حاجي خداداد اصلاً از سرخجوي ورس به تركستان مهاجرت كرده بودند. دوراني كه عبدالعلي مزاري به دنيا آمد، خانواده او چون بسياري ديگر در زمستان به قشلاق و در تابستان به ييلاق مي‌رفتند. عبدالعلي نيز چون ديگر اطفال در دامداري و زراعت به خانواده كمك مي‌كرد. در كنار اين، دروس ابتدايي را زمستان‌ها در مدرسه نانوايي فرا گرفت. سپس به صورت تمام وقت تعليمات ديني را در مدرسه چهاركنت و مزار شريف ادامه داد.

تحصيلات ابتدايي
عبدالعلي در نوجواني، پر شور و دلير بود. وقتي در مدرسه چهاركنت درس مي‌خواند، به انتقاد از بي‌كفايتي مسئولين مدرسه پرداخت و در يك مورد خواستار تقسيم گندم مدرسه ميان طلاب فقير شد. وقتي مسئولين به اعتراضات او و طلاب توجه نكردند، عبدالعلي با جمعي از دوستانش قفل انبار مدرسه را شكستند و به دست خود گندم را ميان طلاب فقير توزيع كردند.
رهبر شهيد هنوز بيست ساله نشده بود كه با چهره‌هاي مبارز زمانش آشنا شد. در همين سنين است كه با شهيد اسماعيل بلخي از نزديك آشنا مي‌شود و بلخي، عبدالعلي جوان را تشويق به تداوم تحصيل و خدمت سربازي مي‌كند. در سال ۱۳۴۸ هجري شمسي مزاري به خدمت سربازي مي‌رود و دوران سربازي را در كابل، خوست و گرديز سپري مي‌كند. در ضمن خدمت، درسش را نيز نزد يك مولوي سني مذهب افغان ادامه مي‌دهد.
خدمت سربازي براي مزاري بسيار آموزنده بود. از يكسو به او كمك شد كه با محروميت هزاره‌هاي ديگر مناطق افغانستان آشنايي بيشتر پيدا كند و از سوي ديگر محروميت اقوام غير هزاره كشور را نيز از نزديك مشاهده نمايد. علاوه بر اين، بيش از پيش با ساختار پر از فساد و تبعيض دولت حاكم آشنا گشت.

ادامه تحصيلات در خارج
عبدالعلي با پايان خدمت سربازي مدت كوتاهي در افغانستان مي‌ماند. بعد چون بسياري ديگر براي ادامه تحصيلاتش به ايران مي‌رود. در سال 1350 هجري شمسي قم را به عنوان محل تحصيلش انتخاب مي‌كند. اين سال‌ها در ايران اوج مبارزات ضد شاهنشاهي است. مبارزات ضد سلطنتي مردم ايران و فضاي سياسي و فكري آن روز حوزه علميه قم، مزاري را بيشتر از گذشته به فعاليت‌هاي سياسي و جريان‌هاي انقلابي علاقه‌مند مي‌سازد. نظام فرسوده شاهي افغانستان بدتر از شاهنشاهي ايران غرق فساد بود. او افغانستان و محروميت‌ها را ديده بود. با حلقات مبارزان شيعه و هزاره افغانستان ارتباط و دوستي نزديك داشت. بنابرين مزاري در مدت كوتاهي با رهبران انقلاب ايران آشنا شد. سفري به نجف رفت و با امام خميني از نزديك ديدار كرد. بعد از سفر نخستش چندين بار ديگر نيز به نجف رفت‌وآمد نمود.
سال‌هاي اقامت مزاري در ايران، عراق، سوريه، پاكستان و تركيه پر از شور و تلاش بود. مزاري در كنار فعاليت‌هاي سياسي و همكاري و همفكري با شخصيت‌هاي رده اول انقلاب، در سال 1355 موفق شد تا درس سطوح حوزه را به پايان برساند.

فعاليت‌هاي سياسي
سرانجام فعاليت‌هاي گسترده سياسي عبدالعلي مزاري در قم باعث بازداشت او توسط ساواك شد. ساواك او را چندين ماه در زندان اوين زنداني و شكنجه كرد. تا اينكه در سال 1356 مزاري توسط ساواك از ايران اخراج شد. مزاري به كابل رفت و در كابل با ديگر مبارزان شيعه و هزاره اقدام به تشديد فعاليت‌هاي سياسي و فرهنگي نمود. از جمله كتابخانه‌اي در شهر مزار شريف ايجاد كرد.
در پائيز 1356 براي بار دوم به ايران سفر كرد. چون در ايران تحت تعقيب و ممنوع الورود بود، مجبور شد كه به نام بدلي و به صورت مخفيانه وارد ايران شود. براي جلوگيري از بازداشت دوباره توسط ساواك جاي ثابتي براي اقامت نداشت و مدام در رفت‌وآمد ميان كشورهاي عراق، ايران، سوريه، تركيه و پاكستان بود. در سال 1357 تحولات بزرگي در منطقه روي داد. در ايران انقلاب اسلامي به رهبري امام خميني به پيروزي رسيد و در افغانستان كودتاي هفت ثور اتفاق افتاد. به دنبال كودتاي هفت ثور و قيام سه حوت 1357 مردم چهاركنت بنابراين مزاري به زادگاهش برگشت و در كنار مجاهدين به جنگ مسلحانه با دولت خلق و پرچم و متجاوزان شوروي پرداخت. در همين سال‌ها با همكاري و هماهنگي جمع كثيري از مبارزان شيعه و هزاره سازمان نصر افغانستان را بنيان گذاشتند.
مزاري در سال 1360 براي اكمال و تداركات جبهه‌ها دوباره مجبور شد تا به خارج سفر كند. او در اكثر اين سال‌ها در ايران اقامت داشت. او در سال 1365 به افغانستان بازگشت و اين بار تلاش نمود تا جبهه‌هاي گوناگون و بعضاً متخاصم را متحد سازد. در اين راستا تقريباً از تمام جبهه‌هاي مجاهدين هزاره بازديد كرد. ثمره تلاش او و بسياري از ديگر فرماندهان و رهبران جبهه‌هاي جامعه هزاره در سال 1368 به ثمر نشست. تقريباً تمام احزاب سياسي هزاره در باميان با امضاي «ميثاق وحدت» حزب وحدت اسلامي افغانستان را بنياد گذاشتند. تشكيل حزب وحدت اسلامي همانگونه كه در تاريخ جامعه هزاره برجسته و ماندگار است، عبدالعلي مزاري را نيز وارد مرحله‌اي تازه از زندگي سياسي ـ فكري اش كرد. در واقع او رهبر شيعيان افغانستان شده بود.
در سال 1368 با تثبيت جايگاه حزب وحدت در داخل، عبدالعلي همراه ديگر رهبران جامعه هزاره براي معرفي بيشتر حزب وحدت و مشورت با مردم و مسئولين خارج از كشور به پاكستان و بعد به ايران سفر كردند. اين سفر تقريباً تا سال 1370 ادامه يافت. در اين مدت، هيأت حزب وحدت با استقبال پر شور و بي‌سابقه مهاجرين خارج از كشور روبه‌رو شد و اكثر مسئولين خارج از كشور احزاب جامعه هزاره از تشكيل حزب وحدت استقبال و حمايت كردند. در اين مقطع تنها شيخ آصف محسني قندهاري، رهبر حركت اسلامي افغانستان با تشكيل حزب وحدت به بهانه‌هاي مختلف مخالفت نمود و تا پايان حاضر به همكاري نشد.
عبدالعلي مزاري در سال 1370 تصميم گرفت كه از طريق ولايت فراه به هزاره جات بازگردد. در مسير راه كاروان مزاري در ولايت فراه مورد حمله دشمن قرار گرفت و براي مدت طولاني از سرنوشت او اطلاعي در دست نبود. در اين مدت، شخصي از علماي پشتو زبان و اهل سنت به نام محمد علي فراهي از دوستان دوران سربازي مزاري به او پناه مي‌دهد تا زمينه براي رفتن به باميان فراهم شود. شوراي مركزي حزب وحدت در سال 1370 هجري شمسي، عبدالعلي مزاري را رسماً به عنوان دبيركل شوراي مركزي حزب وحدت اسلامي انتخاب كرد. اين انتخاب در وقتي صورت گرفت كه از سرنوشت او در ولايت فراه اطلاع دقيقي در دست نبود. در اوايل زمستان 1370 مزاري بعد از پشت سرگذاشتن خطرات بسيار از طريق ولايت فراه خود را به باميان رساند. چندي بعد از اين، هيأتي به نمايندگي از نظاميان سه قوم ازبك، تاجيك و هزاره در دولت كابل با حزب وحدت اسلامي تماس مي‌گيرند. مزاري و حزب وحدت در ضمن حمايت از قيام آنان، هيأتي را به تالقان و پنجشير مي‌فرستد تا با احمد شاه مسعود و ديگر فرماندهان جمعيت اسلامي در اين راستا هماهنگي كنند.
سرانجام به دنبال هماهنگي و همكاري حزب وحدت، شوراي نظار و نيروهاي ازبك و تركمن قيام بر ضد دولت نجيب از مناطق شمال آغاز شد و در مدت كوتاهي دولت در سرتاسر افغانستان سقوط كرد و كابل نيز به دست نيروهاي مخالف دولت افتاد. عبدالعلي مزاري به دنبال سقوط دولت از طريق مزار شريف وارد كابل مي‌شود و در غرب كابل مستقر مي‌گردد.
استقرار مزاري در كابل، سر آغاز مقاومت پر افتخاري است كه در تاريخ جامعه هزاره و شيعيان افغانستان تعبير به «مقاومت غرب كابل» مي‌شود. پيروزي مجاهدين، سقوط دولت نجيب و به قدرت رسيدن دولت رباني محصول همكاري و هماهنگي سه جريان حزب وحدت، شوراي نظار و نيروهاي جامعه ازبك و تركمن بود. اما شوراي نظار بعد از جابه‌جايي در كابل بر خلاف تصور همه در صدد حذف متحدين ديروزين خود ـ حزب وحدت اسلامي و جنبش ملي اسلامي ـ برآمد. در نتيجه، مزاري برخلاف تصورات پيشينش در غرب كابل رهبري مقاومت بر ضد دولتي را بر عهده گرفت كه در پيروزي آن، خود نقش محوري و تعيين كننده داشت. مقاومت حزب وحدت بر ضد تهاجمات دولت رباني تقريباً سه سال به درازا كشيد. در اين مدت، تشكيل شوراي هماهنگي متشكل از حزب وحدت، جنبش ملي اسلامي، حزب اسلامي و جبهه نجات از ابتكارات عبدالعلي مزاري بود. حزب وحدت در برابر تهاجمات سنگين دولت رباني كه از هوا و زمين صورت مي‌گرفت يكي از بي‌نظيرترين مقاومت‌هاي تاريخ كشور را به يادگار گذاشت.

شهادت بابا مزاري
در اواخر سال 1373 جنبش نوظهور طالبان تا نزديكي‌هاي كابل پيشروي كردند. ظهور طالبان تمام معادلات قدرت در افغانستان و مخصوصاً در كابل و اطراف آن را دگرگون نمود. عبدالعلي مزاري در آغاز با فرستادن بخشي از زبده‌ترين نيروهاي خويش به ولايت غزني به مقاومت در برابر پيشروي طالبان پرداخت. نيروهاي اعزامي حزب وحدت در آغاز موفق شدند مواضع طالبان را در اطراف شهر غزني متصرف شوند. اما به دنبال عدم همكاري نيروهاي محلي آنان نتوانستند جبهه‌اي مؤثر بر ضد طالبان در غرني فعال سازند.
با شكست طرح فعال ساختن جبهه در ولايت غزني، عبدالعلي مزاري مذاكرات با طالبان را كه از چندي پيش آغاز شده بود جدي تر دنبال نمود. در عين حال در تلاش بود تا به توافقاتي با دولت رباني نيز دست يابد. با كنار رفتن حزب اسلامي و مستقر شدن طالبان در چهار آسياب غرب كابل در محاصره كامل قرار گرفت. عبدالعلي مزاري تلاش بسيار نمود تا با يكي از دو طرف به توافق برسد. تلاش‌ها در راستاي توافق با دولت و پيشنهاد دفاع مشترك بي‌نتيجه بود. در آخرين روزهاي مقاومت غرب كابل، نيروهاي دولتي حملات بسيار شديدي را از مناطق مختلف بالاي غرب كابل از زمين و هوا آغاز كردند. در اين جنگ‌ها بر خلاف گذشته از يكسو حزب وحدت در محاصره و تمام راه‌هاي ارتباطي اش را از دست داده بود و از سوي ديگر در برابر حملات دولت تنها دفاع مي‌كرد. حزب اسلامي كاملاً از خطوط اول عقب نشيني كرده بود و نيروهاي جنبش نيز كارايي سابق خود را نداشتند.
سرانجام با وجود تلاش‌هاي مداوم سياسي و مقاومت بي‌نظير نظامي، حزب وحدت اسلامي در غرب كابل شكست خورد و عبدالعلي مزاري در ۲۲ اسفند 1373 در چهارآسياب به دست طالبان به شهادت رسيد. شهادت مزاري جامعه هزاره را تكان داد. طالبان تلاش نمود تا از پذيرش مسئوليت شهادت «رهبر شهيد» شانه خالي كند و شهادت او را بيشتر يك سانحه هوايي وانمود سازد.
پيكر عبدالعلي مزاري از غزنه تا باميان و از آنجا تا به بلخ، به طول صدها كيلومتر بر دوش هوادارانش در سرماي سوزناك هزاره‌جات تشييع شد و در شهر مزارشريف به خاك سپرده شد.

Shaheed Baba Abdul Ali Mazari

Shaheed Baba Abdul Ali Mazari was born into a peasant family in 1946 in Nanvayee, a village in Charkent district, Mazar-e-Sharif in Balkh province. He began his primary schooling in theology at the local school in his village, then went to Mazar-e-Sharif city  after that for more and higher education he went  in to theology school in Qom Iran and Najaf Ashraf in Iraq. Mazari had a  political mind when he was in primary or high school religion schalore ( madrasa) and persuading his class fellows in political  activities in his home land when he was in Iran  his political led  his imprisonment and torture by the Shah’s regime on several occasions.
After the soviet invasion, Mazari returned to Afghanistan and participated in holly (JEHAD)  battles in Charkent, Sholgara, Chemtal and other northern regions. During the first years of the jehad, he lost many members of his family like his Father HAJI KHODA DAD, his older brother HAJI GHULAM NABI , his cousin MOHAMMAD JAFAR(son of his uncl ), his another cousin MOHAMMAD ISHAQ AILAQI (son of his aunt ), his son – in – law SHAIKH AMIN. After all these scarifies during Jehad Mazari went back to Iran for asking Islamic countries to support Afghanistan people in battle ground they all promised  but unfortunatly latter on they brok their promise and oath. he became to Afghanistan and he got cuptured by afficial Gov of Afghanistan which was the Dr. Najibullah’s regime and all HEZBI WAHDAT members were thinking that they last their leader fortunatly the breat man could find his friend who had been together with him on term of service in Military and he hided him in his house so after all he crossed all impassable mountains to approach back to Bamiyan and Mazari Sharif to join the rest of his team members which was Hezb – e Wahdat. to reinforce the front line of battle field.
Mazari was one of the founders of the Islamic Wahdat Party of Afghanistan . In the first Congress he was elected leader of the Central Committee and in the second Congress, Secretary_General of the Wahdat Party. Baba Mazari’s initiative led to the creation of the Jonbesh-e-Shomal (Northern Movement), in which the country’s most significant military force joined ranks with the Mujahideen.
He became the head of the Wahdat party (Unity party). As the party’s leader, he allied himself with Masood and Dostum prior to the fall of Kabul to the Mujahideen in April of 1992. After Kabul’s fall, his party established control over areas to the west and southwest of the capital. In 1993, Mazschoari developed differences with Masood and Rabbani. He, then, allied himself with Hekmatyar and Dostum. In 1995, facing an offensive by Masood, he surrendered by Taliban, then He was killed in captivity soon after on March 13, 1995. His body was carried to Mazar Sharif (Balkh ) province and buried there.

چند نکته


the way you see it is not

some points

چند نکته

از زمانهای دیر است که این سوال ذهنم را آزار می دهد که آیا این حقیقت است که پشتون ها ناقلین اسرائیل اند ؟

مدت مدید بود که در این مورد تحقیق و جستجو داشتم و تا بالاخره سر رشته دیگری را یافتم که واقعا می شود قناعت بخش تر از آمدن پشتون ها از قبیله اسرائیل است و آن چیزی نیست جز باز هم همان نسبت های فرهنگی و عنعنوی پشتونها با این سر رشته جدید یعنی هندو های کشور دوست هندوستان. من در این دو قبیله جداگانه و ساکنین دو کشور جداگانه با موقعیت ها ی متفاوت جغرافیایی

در کتاب های تاریخ کشورم خوانده بودم که در زمانهای احمد شاه و عبدالرحمن معاملات تبادل اقوام بین کشور هند و افغانستان صورت گرفته بود که این خود نیز می تواند ادعای مرا ممد باشد( تاریخ افغانستان) ولی به این باور بودم که شنیدن کی بود مانند دیدن امروز که این حیقیقت را ابه چشمانم دیدم باور کردم که کتاب های که در این اواخیر به تحریر رسیده اند دور از واقعیت نیستند منظور از این اواخیر همین دو دهه اخیر است. خوانندگان گرامی چند نکته مشترکی که من ادعای آنرا داردم که در بین برادران پشتون و هندو ها وجود دارد ذیلا می نگارم.

 1- لباس فرهنگی وعنعنوی پشتون ها و هندو ها که دارای بالا تنه تقریبا تنگ و دامن های گشاده و فراخ دارند و دامنه های دامن با فیته های چرمه به رنگ های سرخ و زرد  دوخته است و  تنبان های فراخ با باچه های تنگ و یا چند دار.

 2- چپلی های متنوع که بند های باریک  کوری های نیمه بلند و بند های زرگ دار دار

 3- چادر های کلان که خانم های پشتون برای حجاب ظاهری استفاده می کنند نیز همانند چادر های است که مردمان هندوستان در قرا و قصبات شان به سرمی کنند

 4- لنگی های که برادران پشتون ما استفاده می کنند کاملا همانند لنگی های است که هندو های گجرات و پنجابی بکار می برند

5- خال کوبی در صورت , دست و اعضای دیگر بدن

 6-  حق ندادن به خانم و بصورتی که باید داده شود و احترام نکردن خانم ها در هر دو جامعه.

7- ریش های رنگه و موهای دراز بصورت غیر نورمال

8- زندگی بصورت واقعا دور از جامعه بشری و ابتدائی بشکل مردمان قرون وسطائی.

نکاتی مشترکی در بین این قوم و جامعه بیشمار وجود دارد و من فقط با ذکر چند نکته آن بسنده میدانم و حالا قضاوت را می گزارم دست شما خواننده گان گرامی که شما قضاوت کرده بگوئید که آیا این نکات مشترک بین این دو قبیله بدون موجب است یا کدام دلایلی خاص خود را دارد؟

some thing you have never seen before

قصابان افشار کابل


در بیست و دوم دلو سال 1372 مطابق به جریان جنگهای داخلی در افغانستان و زدو خورد های میان حزبی چون اتحاد به رهبری سیاف ,شورای نظار به رهبری احمد شاه مسعود,جنبش به رهبری جنرال دوستم,حرکت اسلامی به رهبری محسنی و انوری و حزب وحدت اسلامی تحت رهبری عبدالعلی مزاری خسارات و ضرر های را به همه مردم شهر کابل رسانیده بود. ولی مکانی و مردمی که واقعا متضرر شدن کی های بودن و کی ها متضرر شان کردند؟

افشار منطقه است که در نقاط غرب کابل دامنه و کنار کوه به نام کوه افشار موقعیت دارد مردمان ساکنین در این منطقه را اقوام مختلفی تشکیل میداد که بیشتر آنها مردمان هزاره و قزلباشان کابل بودند. صبحگاهی نزدیک به طلوع آفتاب این منطقه توسط نیرو های نظامی یاغی فرمانده مسعود و سیاف از چهار استقامت مورد تاخ و تاز و انداخت های شدید هوای و زمین قرار می گیرد نیروهای که دراین منطقه مستقر بودند نیز حیرت زده می شوند و ناچار به عقب نشینی میشوند.

اینکه چرا اینگونه به ساده گی به عقب می روند شرح میدهم ما مردم هزاره همیشه از صداقت و راست کاری , و خوش باوری های ما ضربات سنگینی را متحمیل شده ایم دراین سانحه غمگین انگیز نیز مستثنا نبودیم درمیان ما برادران سادات را مردم ما واقعا به دیده قدر می بینند خوب چند نفری که اینجا رهبری ویا قوماندانی پوستهای دفاعی حزب وحدت را بدست داشتند نیز از برادران سادات ما بودند این مرد های باغیرت قبل از قبل معاملات پولی را با شورای نظاری ها انجام داده بود و پروتوکول هم کرده بودند که وقتیکه خودشان پا به فرار میمانند باید شایعه ای را نیز پخش کنند که سنگر ها شکست خورده و همه باید به عقب بروند این باعث می شود که سنگر حزب وحدت به شکست مواجه می شود و افشار تحت تسلط نیرو های مسعود می افتد و تا رسیدن به این منطقه به کشتار و تاراج منازل مردم بی دفاع می پردازند حتی تا حدی این فجایع به اوجش می رسد که کودکان را از رحم مادر نیز بیرون می کشند, سینه های دختر خانم ها را می برند و بی عفت شان می سازند و مادران را مورد ضرب و شتم قرار میدهند پسران خورد و بزرگ را بضرب گلوله به شهادت می رسانند که این روز ازتاریک ترین دروه تاریخ کشور ماست. من فقط بصورت خلاصه از قصابانی که در این دسیسه سازی ها سهیم بوده اند برای خواننده گانه گرامی این سایت نام می برم که قرار ذیل اند: قصابان انسانهای مظلوم درافشار، کسانی که عاملین اصلی این ژنوساید ونسل کشی بودند از این قراراند
احمدشاه مسعود سازمان دهنده وفرمانده عمومی جنگ
ملامحمد قسیم فهیم، رئیس ادارۀ استخبارات حکومت اسلامی، مسئول کشف که دربرنامه ریزی عملیات وجریان آن نق…ش عمده را بعهده داشت
انور دنگر فرمانده جهادی فرقۀ شکردره
ملاعزت فرمانده فرقۀ جهادی پغمان
محمد اسحاق پنجشیری فرمانده لوای جهادی
حاجی بهلول پنجشیری فرمانده لوا
بابه جلندرپیجشیری فرمانده لوا
خنجراحمد پنجشیری فرمانده غند
مشتاق لعلی فرمانده کندک
بازمحمد احمدی بدخشانی فرمانده فرقۀ قرغه
همچنان دراین عملیات محمدیونس قانونی، بسم الله خان، بابه جان، حاجی الماس وگل حیدرنیزسهم ویژه را ایفا نموده اند
فرماندهــــان تنظیم اتحاد اسلامی که درعملیات تهاجمی برافشارنقش عمده ایفا نموده انداینها اند
عبدالرب رسول سیاف رهبراتحاد اسلامی، سوق و ادارۀ قطعات عملیاتی خود را به عهده داشت
حاجی شیرعلم فرمانده فرقۀ پغمان
زلمی توفان فرمانده لوای ۵۹۷ که درکمپنی پغمان موقعیت داشت
داکترعبدالله فرمانده غند مربوط لوای ۵۹۷
جگرن نعیم فرمانده غند مربو ط لوای ۵۹۷
فرمانده ملا تاج محمدکه دربرنامه ریزی واجرای عملیات سهم داشت
فرمانده عبدالله شاه با قطعه مربوطه اش
فرمانده خنجربا قطعۀ مربوطه اش، که روزدوم به جبهۀ جنگ درافشارسوق گردید
عبدالمنان دیوانه فرمانده غند، با قطعه اش روزدوم به عملیات سوق گردید
امان الله کوچی فرمانده غند با قطعه اش روزدوم به عملیات سوق گردید
شيرین فرمانده غند با قطعه اش روزدوم به عملیات سوق گردید
ملاکچکول با قطعه اش روزدوم به عملیات سوق گردید
این اشخاص بزرگترین جنایت را درتاریخ افغانستان مرتکب شده اند ولی جالب اینجا است که این فاجعه هول انگیز ازطرف بعضی ها همیشه به عنوان جنگ گروهی بین حزب وحدت مزاری، شورای نظار،اتحاد سیاف وحرکت محسنی خوانده شده است درحالیکه اگردرست به آن نگرسته شود، مناطقی که درآن نیروهای حزب وحدت قرار داشتند کمترین صدمه را دیده اند. قرارگاه مرکزی حزب وحدت ساختمان دانشکده علوم اجتماعی واکادمی پلیس بود که کمترین ضربه به آن وارد شده بود درحالیکه هیچ خانه ی درمنطقه افشار نبود که زیرضربات توپخانه ی متجاوزین به خاک وخون کشیده نشده باشد. به این اساس میتوان گفت که جنگ باحزب وحدت بزرگترین بهانه ی بود؛ اما درحقیقت این یک طرح پاکسازی وقتل عام هزاره ها بود

به امیدی که توانسته باشم برای تان معلومات در این مورد داده باشم.