قسمت اول خاطرات نخستین روز مکتب


خاطره لهیب الله “آدینه” از نخستین روز مکبت در کابل دهه هفتاد شمسی

مدیر صاحب اسدالله و فرزندش لهیب الله آدینه
************************************
بخوبی به یاد دارم که کودکی شش ساله ای بودم که پدرکلانم مرا بخاطر کسب دانش شامل مکتبی به نام شهید عبدالرحیم واقع دشت برچی ساخت او میدانست که یگانه راه بیرون رفت از زشتی ها و نا ملایمتی های زمان کسب دانش است.

بخوبی به یاد دارم که کودکی شش ساله ای بودم که  پدرکلانم مرا بخاطر کسب دانش شامل مکتبی به نام شهید عبدالرحیم واقع دشت برچی ساخت او میدانست که یگانه راه بیرون رفت از زشتی ها و نا ملایمتی های زمان کسب دانش است.خودش آدم نیمه با سواد بود یعنی می توانست خط بخواند وبنویسد او هیچ گاهی در صنف درسی مکاتب ننشسته  بود هر آنچی داشت از داشته های ملای قریه ما بود که به ایشان آموخته بود.او نمی خواست که من مانند خودش باید پشت میز خیاطی باشم و مانند پدرم یک مامور رتبه هشت در دفتر کار کنم که معاشم حتی برای مصارف خانوده ام هم بسنده نباشد.او آرزو های بلند بالائی برای نواسه اش داشت از همین رو هم که شده بود گاه ناگاه پدرم را  می گفتن برای کسب دانش به مکتب غازی (شیر شاه سوری) سابق فرستاده بود.

او می گفت افتخار می کردزمانی که پارچه های نتایج یگانه فرزندش را به اسم اسدالله ولد محمد نبی  می دید که در همه مضامین بلندترین نمره را در میان تمامی هم صنفی ها, برادران اندری و پسران کاکایش دارد و به خود می بالید و بیشتر به یک زندگی درخشان برای فرزندش امید وار می شد کهلت سنی خودش تقاضا می کرد فرزندش را واداشت تا تشکیل خانواده دهد با دختر عمه اش ازوداج کند بعد از این همه  پدر داعی اجل را وداع گفت یگانه فرزندش در خانه برادرش مدیر محمد ناصر بجا ماند ولی این فرزند که خود دانسته بود که اگر بخواهی چراغی را روشن بکنی باید برای فروزان شعله اش دانش کسب کنی , اگر بخواهی محیط عاری از نابسامانی ها داشته باشی باید علم بیاموزی از همین رو بود که با مشکلات خانوادگی که سد راهش بود ولی هیچ گاهی همت بالایش را زیر پا نکرد و همیشه بهتر از دیروزش درخشید که حتی این درخشیدن های وی باعث حسادت کاکای با سوادش شد و کوشش می شد تا مواد درسی و کتوب مورد نیازش را هم مهیا نکند و اگر کتابی را هم که مکتب برایش میداد باید می گرفت و برای یگانه فرزنش عبدالاحد ( شیر آقا) میداد ولی همان قسمی که گفتم پدرکلانم داعی اجل را وداع گفته بود و فرزندش تک و تنها بجا مانده بود او تنها چشم امیدش این فرزند بود. اجل برای امید ها آرزو های ما رحمی نمی کندد او کار خودش را می کند به جوانی و کودکی ما رحمی نمی کند .فرزدنش از مکتب فارغ شد برای  ورود به دانشگاه آمادگی می گرفت که دوره عسکری وی رسید بود دوره عسکری آن زمان شاید سخت و مشکل نبود ولی مشکل جای دیگری بود که اسد الله فرزند یک هزاره بود آنهم هزاره غزنی ولایتی که تقریبا هزاره های نیمه با سواد را در بطن خود داشت این باعث می شد که باید در دورترین منطقه از فامیلش روان می شود و باید هم سرباز میماند و به  افسری و ضابطی ارتقاع داده نشود. تنها سربازی که باید به جنگ می رفت یا کشته می شد و یا هم معلول بر می گشت اگر هم فاتح بر می گشت برای بار ثانی استخدام می شد این باعث شد که پدرم وطنش را ترک کن این وضعیت نه تنها دامن گیر پدرم بود که هزاران جوان هزاره و غیر هزاره را با چنین سرنوشت دچار کرده بود و پدرم را نیز چنین وضعیت با خود کشاند و برد در دیار غربت (ایران) زمانی که از ایران برگشت دیگر فرصتی برایش دست نداد که تحصیلش را ادامه دهد او پدر دو فرزند بود ناچار برای اعاشه آنها باید زحمت می کشید و کار می کرد.

آنزمان مشکلاتی زیادی فرا راه ما هزاره ها وجود داشت اول اینکه وظیفه دولتی نمیدادند دلیل هم هزاره بودن ما بود, اگر هم میدادند منصب های بالا که نه فقط یک کارمند عادی و یا بگویم مامور رتبه نه و هشت و نهایتا مدیر یک اداره می شدیم خوب پدرم با تب و تلاشی که کرد یکی از دوستان را که ایشان کارمند سابقه کاری بود در دولت پیدا کرد و وظیفه ای در ریاست کودکستان های کابل گرفت .میگوید نخستین معاشش را که گرفته بود داشت از خوشی ها به هوا پرواز می کرد چون خوش بود که رزق حلال برای شریک زندگیش و دو فرزندش آماده کرده شتابان شتابان خانه می آید و فردای آنروز نخستین کاری که می کند قرض دکاندار دهن کوچه شان را میدهد که در جریان یک ماه گذشته از آن دوکان سودا و مواد اولیه را قرض آورده بود مدتی چندین سال آنجا کارمند بود و بالاخره وضعیت رو به وخامت می گذازرد و پدرم هم که خود یک جوان احساساتی است .و مادرم بخاطر اینکه حفظ بماند وادارش می کند تا وطن را برای بار دیگر ترک کند و دیار غربت اختیار کند.

فکر کنم از اصل مسله دارم دور می شوم قرار بود در مورد  خاطرات نخستین روز مکتب ام حکایت کنم

گفتم شش سال سن داشتم که با شورش و هلهله وارد محوطه مکتب شدم بعد از همه خوش آمدید ها و سخنان پند آمیز مدیر مکتب ما را در صنف اول (ز) بردند صنفی مناسبی بود ولی نه به سطحی که باید می بود یک تخته سیاه نیمه کنده وجود داشت در دومین چوکی ردیف چپ صنف نشسته بودم که استادی آمد و واقعا استادی خوبی بود ولی متاسفانه اسم شان را به یاد ندارم حاضری گرفت خودش را معرفی کرد و همه را جویای احوال شد و گفت من از این به بعد شما را درس می دهم درس های پراگنده از همه مضامین چند دقیقه از زبان دری ,دنیات ,زیاضی و … تا باشد که استعداد های شاگردانش را دریابد.با این همه وقت تفریح شد و تمامی شاگردان صنوف های چهار وپنج و ما هم به میدان بیرون بر آمدیم ده دقیقه خیلی هم زود گذشت هنوز همه شاگردان از تفریح به صنف نیامده بودند که شخصی وارد صنف شد  شخصی که دستمال چاپی سرخ در کمر داشت گفت بچه ها هر چی زودتر خانه های تان بروید زیرا جنگ شروع می شود

خدا میداند که چی قدر ترسیده بودم و چی قدر وار خطار شده بودم زیرا برای اولین باری در زندگیم  بود که از یک مرد جوان سلاح بدست می شنیدم که جنگ شروع می شود ما باید خانه برویم. واقعا وضعیت امروزم مرا را یاری نمی کند که بیانش کنم سرانجام از محوطه مکتب بیرون شدم و منتظر پسر های کاکای مادرم بودم تا همه با هم بطرف خانه برویم چون من به تنها نمی توانستم راه خانه ما را دریابم دوان دوان بعد از طی کردن کوچه های پر خم و پیچ به سرک عمومی دشت برچی (جاده شهید مزاری کنونی ) رسیدیم کوچه های خلوت بود و تنها کسانی که بیشتربهچشم می خوردند نظامیان غیر منظم مجاهدین بود ما سرک را عبور کردیم و وارد کوچه باغ خانه شدیم شتابان به خانه مادر کلانم رفتم که بابه ام با یک فرد نظامی سلاح بدست جنجال میکند و از او می خواهد تا کوچه و بام شان را ترک کند و برود سنگرش را در جای دیگری افراز کند تا از تلفات و خطراتی که متوجه باشندگان آن محل است کاسته شود شب شد و جنگ به آتش بس انجامید و دیگر مکاتب برای چند روز تعطیل شد.

عزیزان خواننده برای تحولات بعد از تعطیلات منتظر باشید….

Advertisements