تو خدای دختر همسایه مایی


نویسنده : لهیب الله “آدینه غزنوی”
یادت است که نوشته بودم تو خدای ما نیستی
امروز وقتی از خانه رفتم بیرون متوجه بنده ات شدم، میدانی کی را می گویم؟ دختر همسایه ما هکان چشم بادامی سفید چهره چاق قامت بلند.
بلی دریافتم که تو خدای دختر همسایه ای مایی زرا هر آنچی که ما نیازمندیم تو دعطا کردی به او مثل : وطن مرفع و آباد و آرام، دوست و رفیق بسیار، اقارب و خویشاوندن ، فامیل خلاصه همه و همه نیازمن یهای ما را دادی به او دختر همسایه ما.
هی خدا!
هی خدای هستی تو میدانی من آدم حسود نیستم و با او دختر هم هیچ رقابت و حسادت ندارم تنها منظورم پیشکش کردن ثبوت بر ادعام است که تو خدای ما نه بلکه تو خدای دختر همسایهٔ مایی.
ما از گرسنگی ممیریم چیزی برای خوردن نداریم، ولی او هر شب با دوستانش پارتی چندین هزاری را تجلیل می کند، ما در خانه از بی پولی زندانی شدیم و بیرون نمی رفته نمی توانیم، ولی او هر آخر هفته یا همان )Weekend) خود شان در قیمت ترین طیاره سفر می کند و در مجلل ترسن هوتل اتاق میگیرد تا با دوستانش از محلات دیدنی و زیبایی های طبیعت دیدن نماید.
بلی ! تو خدای دختر همساهٔ مایی
همان دختری که در تمام زندگی اش شاید ییکبا هم ترا یاد نکند شاید حتی ترا نشناسد، زیرا او نه مسلمان است که با تو ذریعه نمام هم کلام شود و نه روزه میگیرد تا موردتوجه تو قرار گیرد.
او همان دختر شاد مست است که روزش با دوست پسرش و شبش هم در میان جرعه های می نود شش در صدی صبح می شود.
دیگر سراغت نخواهم آمد که خدا چرا کمک ام نمی کنی. تو تنها ترین و آخرین امیدم بودی که ممکن کمک ام بکنی ولی دیگر ………. هق هق هق

Advertisements
By باچه آزره آزره Posted in Topics