درد دل یک مهاجر


نویسنده : لهیب الله آدینه غزنوی
بخدای ات سوگند تو خدای من نیستی اگر خدای من بودی برکودک شیرخوارم اندکی رحم میکردی،برخانم زار و بیقرارم گوشه ار ترحمت را می کشاندید و بر من گناه کار شرمنده دربارت کمی صله رحم می آوردی.
میدانم تو خدای تو خدای هیچ کدام ما نیستی!
آیا حقارت، در بدری، دوری از همه فامیل، اقارب ، دوستان کافی نیست که باز مشکلات اقتصادی،کاری و اجتماعی را نیز بر آنها افزودی و سد های پی هم را در مسیر زندگی ما افراز کردی؟
اگر تو خالق و خدای مایی اگر تو رازق و روزی دهنده ای مایی پس این همه نا بسامانی ها در زندگی ما چراست؟
به یاد داشته باش این آخرین شکایت نامه ام بدربارت خواهد بودو اگر پاسخی نگیرم دروازه دربارت را برای همیشه مهرلاک میکنم.و هرگز رجوع به این در نمیکنم.

Advertisements
By باچه آزره آزره Posted in History